#ضربه_نهایی_پارت_69
_ و اگه ولش نکنم ؟!
سراج نگاه نافذ و پر اخمش را برای ثانیه ای ازباربد به سمت سرمه چرخاند که مبهوت زده
دست از تقلا کشیده وبه اوخیره مانده بود !!
رنگ صورتش پریده تر شده بود وچشمان گیج وتبدارش نشان از حال خرابش بود
سرمه با وجود این که انتظار همچین چیزی را داشت نمی دانست چرا تا این حد از حضور او بهتش زده بود
صدای مرد ناشناس مجدادا در گوشش نشست
_اگه تا چند ثانیه دیگر رهایش نکنی
بعدش رو برات تضمین نمی کنم!!
سرمه با فشاری که برکمرش وارد شد به خود امد .
نگاه بهت زده اش خیلی زود رنگ عوض کرد ورنگی از نفرت به خود گرفت.
نگاه متنفرش را از مرد ی که خواهرش را دزدیده بود گرفت وبه کسی که کمرش را درمیان پنجه های خود گرفته بود وازشدت حرص
ان رامی فشرد دوخت.
از چشمانش آتش خشم فواره می زد و همین سرمه را لحظه ای ترساند .
مرد ناشناس در دوقدم خود را به ان ها رساند ونگاه هردو ی ان ها مانند صاعقه ای باهم برخورد کرد.
هردو مرد گویی با نگاه به یکدیگربا هم دوئل می کردند
در نهایت این نگاه توسط صدای نازک زنانه ای شکانده شد
_اینجا چه خبره!!
نگاه باربد به سمت طلا چر خید
اما سراج نیم نگاهی هم به جانبش ننداخت وهمین حس خشم را در طلا اشباع کرد.
باربد زرنگتر از آن بود که بخواهد هنوز بازی راشروع نکرده گرد وخاک به پا کند .
romangram.com | @romangram_com