#ضربه_نهایی_پارت_68

به سختی سرش را از سینه ی سخت وسفتی که بهش چسبیده بود جدا کرد
نگاه تارش را از سینه ی او به سمت بالا کشاند و قفل مرد مقابلش گردید که بالبخندی پهن به اوزل زده بود !!
سعی کرد خودش را عقب بکشد
اما بازوهایی که دورش حلقه شده بود این اجازه را بهش نمی دادند !!
نفس زنان نالید
_ولم کن تو کی هستی !
چرا من رودزدیدی!
باربد به او که مانند گنجشکی در آغوشش می لرزید خنده ای بلند سرداد .
سرش را کمی جلوتر برد وخیره در تیله ی سبزرنگ چشماش گفت
_کجا می خواستی دربری موش کوچولو !!
تقلای دیگر سرمه برای ازادی بار دیگر بی نتیجه ماند
_ولم کن لعنتی
دست کثیفت رو از من بکش !!
نفسش به شمارش افتاده بود وهران امکان می داد که از حال برود
_دختره رو ول کن !!
صدا چنان محکم بود که نگاه تبدار سرمه و باربد هردو همزمان به سمت صدا برگشت
باربد بادیدن سراج لحظه ای جاخورد
مگر نباید او الان در بوشهر باشد !!

خیلی زود به خود امد ودرحالیکه سعی داشت خشم ونفرت خود را کنترل کند به تقلید از لحن او گفت

romangram.com | @romangram_com