#ضربه_نهایی_پارت_67

کسی را دران راهروی نسبتا دراز ندید .
با احتیاط از اتاق خارج شد ووارد راهرو شد .
راهروی نسبت پهنی بود که در دیوارهایش تابلوهای فرش بزرگ وزینتی تبعیه شده بود .
در هر چند قدم یک در پهن داشت واو نمی دانست پشت ان درهای بسته چه خطری او را تهدید می کند.
نمی دانست چه ساعت از روز یا شب است که ان جا تا این حد سکوت برقرار بود .
کاش تا ان حد سرگیجه نداشت تا بهتر بتواند روی اطرافش تمرکز کند .
اصلا نمی دانست با این حال خرابش می تواند فرار کند یا نه !!
فقط یک چیز را خوب می دانست وان این بود که باید تلاش خود را می کرد
نگاهی به انتهای راهرو کرد وبا قلبی که درسینه اش یک خط درمیان می کوبید به سمت سر راهرو و پله ها حرکت کرد.بالای پله ها که
رسید لحظه ای ایستاد و به طارمی تکیه داد .
نمی دانست چه بلایی سرش اورده بودند که اینچنین منگ وگیج بود.
سرگیجه اش بیشتر شده بود وبعید می دانست که بتواند ازپله ها پایین برود.
بغضی که گلویش را می فشرد را با سختی پایین فرستاد واولین پله را پایین رفت که زانوهایش تا شد .خواست به جایی چنگ بندازد که
نتوانست فریادی که بی شباهت به ناله نبود از گلویش خارج شد وقبل از اینکه بخواهد از پله ها سرنگون شود دستی روی شانه هایش
نشست وباشدت به سمت عقب کشیده شد ودراغوش گرمی فرو رفت.
قلبش باشدت به قفسه ی سینه اش می کوبید .حتی قادر نبود سرش را از سینه ی ناجی اش بردارد .
بوی عطر شیرینی که دربینی اش پیچیده بود حالت تهوعش رابیشتر کرده بود

تمام تنش از اتفاقی که می خواست بیفتد می لرزید...
اگر از ان پله ها میفتاد بی شک بهترین حالتش مرگ بود !!

romangram.com | @romangram_com