#ضربه_نهایی_پارت_66
گونه های رنگ پریده اش سرازیر شدند...
دنیا مانند اواری سنگین روی سرش فرو ریخته بود که انقدر احساس سنگینی می کرد .
از بلایی که می ترسید برسرش امده بود ...
ترس درتک تک سلول های بدنش رخنه کرده بود ولرزش بدنش هر ثانیه که می گذشت بیشتر از قبل می شد.
گویی ویبراتور قوی به بدنش وصل کرده باشند می لرزید.
به سختی به پهلو شد وبا کمک دست روی تخت نشست ونگاه بی فروغ وخیسش را مجدادا به اطراف دوخت.
چیز خاصی ندید .گویی به اتاقی لوکس در هتلی پرستاره امده است !!
برقی باسرعت نور از ذهنش گذشت !!
در ان حالت پریشانی کورسویی از نورامید دردلش تابید..
وقتی در بازو بسته شد صدای چرخش کلید را درقفل در نشنیده بود .
با این فکر گویی نیرویی ماورا طبیعی در کل بدنش وارد شد .
از روی تخت بلند شد .
سرش به شدت گیج می رفت .
لحظه ای چشمانش را بست ونفسش را باشدت بیرون فرستاد .
الان وقت ضعف وغش نبود .باید از اینجا می رفت .باید راه نجاتی پیدا می کرد.با تکیه بردیوار وبه کمک ان به سمت در حرکت کرد.
دستش را روی دستگیره سرد در قرار داد وارام ان را به سمت پایین کشاند
در که باز شد نفسش از خوشحالی درسینه حبس گردید.
لحظه ای چشمانش را بست تا شاید از شدت سرگیجه اش کاسته شود ...اما بی فاید بود .
در را نیمه گشود وارام سرش را جلو برد ونگاه تارش را دراطراف چرخاند
romangram.com | @romangram_com