#ضربه_نهایی_پارت_65

بادیدن صورت رنگ پریده ی دخترک ابروهایش درهم گره خورد.
بادیدن رنگ زرد وصورت رنگ پریده ی دخترک ابروهایش درهم گره خورد. بالای سر او ایستاد .
نگاهش از صورت او تا روی بدنش کشیده شد و روی تاب نازک فیروزه ای وبدن نمای او ثابت ماند.
فرامرز گفته بود که سرمه سراسیمه از خانه بیرون زده بود ودرست درهمان کوچه ی خلوت باربد جلوی او پیچیده وبی هوش کرده و
با خود برده بود.
با یاداوری باربد اخمش غلیظ تر شد .حضور باربد درعمارت جدیدا پررنگ تر شده بود واین اصلا خوب نبود.
فکرش به شدت درگیر بود .
نمی دانست یاشار دقیقا از دزدیدن او چه هدفی دارد .چرا باید این دختر را درگیر این بازی می کرد .
دستی به ته ریش صورتش کشید و نفسش را بیرون فرستاد .شاید یکی از دلایل ان شباهت زیاد وعجیب این دختر به یسنا بود.
این دختر با ان چشمهای سبز توسی زیادی شبیه یسنا بود واین اصلا به نفع او نبود .
لرزیدن پلک سرمه را دید ولبخندی محو روی لبش نشست.
می دانست که او بیدار است .
این را از همان بدو ورود واز بالا وپایین رفتن قفسه ی سینه ونفس های کشدارش فهمیده بود .
می توانست به عمق ترس و وحشت او پی ببرد .
سارا کوچکتر از ان بود که یاشار بخواهد با او کاری کند اما سرمه ......
این دخترک باید هشدارش را جدی می گرفت وهرچه زودتر از تهران خارج میشد.

نگاهش ر ا بار دیگر در صورت بیمارگونه ی او چرخاند واز او فاصله گرفت .
به سمت در رفت واز اتاق خارج شد .ترجیح می داد فعلا تنش بین خودشان ایجاد نکند تا توجه یاشار را بیشتر از این جلب کند .
سرمه بعد از شنیدن صدای بسته شدن در پلک های سنگینش ازهم گشوده شدوقطرات داغ محصورشده پشت پلکانش با سرعت روی

romangram.com | @romangram_com