#ضربه_نهایی_پارت_64

زبانش را روی لب های خشکیده اش کشید وسعی کرد به خاطر بیاورد اینجا کجاست واو چرا اینجاست .
لحظاتی طول کشید تا متمرکز شود وذهنش اخرین تصاویر را که به خاطر میاورد به نمایش بگذارد.
باهریاداوری گویی تکه ای ازوجودش کنده میشد ودرست بااخرین تصویر فریادی شبیه ناله از گلویش خارج شد.
کاش هیچ وقت فریب ان تماس تلفنی را نمی خورد .
کاش قبل از اینکه عجولانه تصمیم بگیرد واز خانه خارج شود ابتدا با پدرش تماس می گرفت واز صحت سلامت او باخبر میشد.
باپایین امدن دستگیره ی در به سمت پایین نفس درسینه اش لحظه ای حبس گردید ودریک تصمیم انی سریع روی تخت دراز کشید
وچشمان خود را بست.
کل وجودش می لرزید واحساس می کرد تخت هم از لرزش او به لرزش درامده بود وبدتر ان که او کنترلی روی لرزش خود نداشت.
صدای محکم قدم هایی را می شنید که به او نزدیک میشد ودرست درنزدیکی تخت او صدا متوقف شد واو سنگینی نگاهی را روی خود
احساس کرد .
احساس می کرد لحظات کش امدند وزمان متوقف شده است .
کاش شهامت ان را داشت تا چشمانش را باز کند ودقیقا بفهمد چه بلایی سرش امده ویا قرار است بیایید.
سراج ماشین را درحیاط عمارت نگه داشت واز ماشین پیاده شد وبه سمت ساختمان حرکت کرد.
می دانست با امدنش یاشار را به ان دختر حساس تر می کند .
اما حتی برای خودش هم گنگ بود که چرا باید بخواهد به خاطر ان دختر معامله در بوشهر را رها کرده وطی یک روز برگردد.

محافظ ها با دیدن او سری خم کردند وسریع درعمارت را گشودند واو وارد ساختمان شد.
جز چند نفر خدمه که مشغول تمیز کردند بودند کسی نبود.می دانست یاشار الان خواب است .پس مستقیم به سمت اتاقی که می دانست
سرمه را دران نگه داشته اند حرکت کرد .
دستگیره ی در را پایین داد و وارد اتاق شد .در را پشت خود بست وبه سمت تخت جلو رفت.

romangram.com | @romangram_com