#ضربه_نهایی_پارت_63

-قانون این کار رومن صدق نمی کنه البته اگر می خوای بازهم من روداشته باشی
نفس های کشدار باربد خبر از این می داد که چیزی نمانده است تا عنان از دست بدهد
طلا اخرین تیر خود را پرتاب کرده بود وبه هدف نشسته بود وباربد اطلاعات اندکی را که داشت دراختیار او قرار داد وبرای چندمین
بارتن اورا تصاحب کرد.
سرمه چندین بارچشمانش را باز وبسته کرد تا شاید تاری دیدش بهترشود .
اما سرگیجه ی شدیدی که داشت باعث می گردید نتواند هربار بیشتر ازچند ثانیه چشمانش را باز نگه دارد.
لرز بد وسوزشی که دربازویش احساس می کرد این ذهنیت را دراو ایجاد کرده بود که مریض شده است .
پس بدون تلاشی مجدادا پلک هایش را می بست واختیار خود را به خواب می سپرد.
اخرین بار که چشمانش را باز کرد تا حدودی تاری دیدش بهتر شده بود .
سعی کردبرخوابش غلبه کند .
نگاه گیج وسردرگمش رادراطراف نا اشنا چرخاند وبه سختی صدای خودش راتشخیص دهد که انا را چندین بار صدا زده بود .
سعی کرد روی تخت بنشید .
تمامی عضله های بدنش خشک شده بود وبا هرتکانی که به بدنش می داد نفسش از درد فشرده می گردید .
در نهایت توانست روی تخت بنشیند .
نفس عمیقی کشید ومجدادا نگاهش را دران اتاق بزرگ با چیدمان شیک ومدرن باترکیب رنگ سفید وکرم چرخاند .

گلویش را صاف کرد واین بار کمی بلند تر دایه اش را صدا کرد اما بازهم جوابی نگرفت .
زبانش را روی لب های خشکیده اش کشید وسعی کرد به خاطر بیاورد اینجا کجاست واو چرا اینجاست .
لحظاتی طول کشید تا متمرکز شود وذهنش اخرین تصاویر را که به خاطر میاورد به نمایش بگذارد.
با باز پخش نمایش هر تصویر ،رنگ صورتش سفید تر می گردید وتپش های قلبش اوج می گرفت .

romangram.com | @romangram_com