#ضربه_نهایی_پارت_61
طلا بار دیگر نگاهش را به سمت دخترک چرخاند .
چقدر این دخترچهره ی اشنایی داشت .
اما هرچه فکر می کرد نمی دانست قبلا کجا اورا دیده است .
طلا نگاهی به دخترک رنگ پریده که روی تخت مانند جنازه ای افتاده بود انداخت سپس خطاب به باربد که بالذت اورا تماشا می کرد وبا
تعجب پرسید
-این کیه
باربد شانه ای بالا انداخت وبی اهمیت گفت
-نمی دونم
طلا بار دیگر نگاهش را به سمت دخترک چرخاند .چقدر این دخترچهره ی اشنایی داشت .اما هرچه فکر می کرد نمی دانست قبلا کجا اورا
دیده است .
باربد به او نزدیک شد ودستانش را دور کمر طلا حلقه کرد.اورا از پشت دراغوش کشید
بینی اش را روی گردن طلا چسباند .
نفس عمیقی کشید وپرهوس زمزمه کرد
- دلم برات تنگ شده بود عروسک!
طلا نگاه خود را از ان دختر گرفت وبه باربد نیم نگاهی انداخت .
خود را عقب کشید .
پشت چشمی نازک کرد وگفت
-منظور؟
باربد نگاه پر هوسش را روی اندام اوچرخاند ولب زد
romangram.com | @romangram_com