#ضربه_نهایی_پارت_60
ان ها خیلی راحت توانسته بودند سرمه را به دست بیاورند وحالا رهایی دخترک از دست ان ها جدا کار دشواری بود.
نفسش را بیرون فرستاد وارتباط را بدون حرفی قطع کرد وبه سمت اتاق خواب رفت.
نیم نگاهی به سمت دخترک برهنه انداخت وخم شد ازروی زمین لباسش را برداشت .
نگاه دخترک روی بالای تنه ی برهنه اش بهت زده چرخید سپس صدای گرفته اش در فضا طنین انداخت
-چرا لباس پوشیدی ...
سراج اخرین دکمه را بست و خیلی جدی وسرد گفت
-حاضر شو به راشید زنگ بزنم بگم بیاد دنبالت
دختر به وضوح جا خورد اما کوچکترین اهمیتی برای سراج نداشت.
- یعنی چی .!.!مگه قرار نبود امشب رو باهم بگذرونیم
این راگفت سپس ازروی تخت بلند شد وبه سمت سراج رفت خواست دستش را دورگردن ااوحلقه کند که سراج کمی خود را عقب
کشید وخیلی قاطع گفت
-حاضر شو
این را گفت واز اتاق خارج شد
...............
طلا نگاهی به دخترک رنگ پریده که روی تخت مانند جنازه ای افتاده بود انداخت سپس خطاب به باربد که بالذت اورا تماشا می کرد وبا
تعجب پرسید
-این کیه
باربد شانه ای بالا انداخت وبی اهمیت گفت
-نمی دونم
romangram.com | @romangram_com