#ضربه_نهایی_پارت_59

نیامده بود او را بلند کرد وتا اتاق خواب برد اورا روی تخت انداخت ورویش خیمه زد .
دخترک سریع پیراهنش را از بدنش کند ودست برد واز عقب سگک لباس زیرش را بازکرد وسینه های گرد وبزرگش را درمعرض
تماشای سراج قرار داد ونگاه خمارش را به سراج دوخت
سراج خواست به سمت او خم شود که صدای گوشی اش به صدا درامد قبل از اینکه از روی دختر که حتی نامش را هم نمی دانست بلند
شود دخترک دستش را دور گردنش حلقه کرد ولب زد
-حتی ثانیه ای هم دوست ندارم ازم دور بشی
این را گفت وبلافاصله لب هایش را روی لب های سراج قرار داد .
سراج کلافه او را به سمت عقب هول داد واز رویش بلند شد وبه سمت گوشی اش رفت .با دیدن اسم فرامرز روی صفحه گوشی
بلافاصله ارتباط را برقرار کرد واز اتاق بیرون رفت وپرسید
-چه اتفاقی افتاده
بلافاصله صدای فرامرز درگوشش نشست
-قربان باربد موفق شد دختره رو بدزده وبه عمارت ببره
سراج باشنیدن اینجمله خشمگین غرید

-پس تو اونجا چه غلطی می کردی !!!
قربان نمی شد کاری کرد من تمام تلاشم رو کردم !!
حتی با سرگرد تماس گرفتم اما همه چیز خیلی سریع پیش امد
نمی تونستم زیاد مانور بدم .چون پای پلیس وسط کشیده میشد.
سراج کلافه دستی روی موهایش کشید
سراج کلافه دستی روی موهایش کشید .درنهایت کارخود را کرده بودند .

romangram.com | @romangram_com