#ضربه_نهایی_پارت_576

_نترس سرمه من پیشتم.
اما واقعیت آن بود که ته دل خودش هم خالی شده بود .امیر کویت کسی نبود که بشود به راحتی او را مغلوب یا دور زد !!
وچیزی که بی نهایت گیجش کرده بود
این بود که امیر کویت چه دشمنی با یاشار یا سراج داشته که دست به همچین اقدامی زده !!!
امیر وشیخ های عرب همیشه خط قرمز آن ها بوده!
در ماشین باز شد و افکار اشفته ی یسنا ازهم گسیخت . مردی که در تمام مدت مسیر ، خاموش در کنار آ ن ها نشسته بود پیاده شد
واشاره کرد تا آن ها هم پیاده شوند
ابتدا یسنا پیاده شد . بدون گفتن کلمه ای ، دست خود را جلو برد وبه سرمه اشاره کرد تا پیاده شود .
سرمه دست اورا گرفت و پیاده شد.
وهردو خواهر با اسکورت چندین مرد قوی جثه ، مسیر ساختمان عمارت را درپیش گرفتند .در هر چند قدم ، از کنار مردی درشت
اندام عبور می کردند .نگاه وحشتزده ی سرمه روی هریک ازمردها می لغزید و سپس می لرزید .
اما یسنا که به اینمنظره عادت داشت بی اعتنا به آنها ، نگاه تیزش را در اطراف می چرخاند وتمام زوایای آن را در ذهن خود می
سپرد .
او دختر تسلیم شدن نبود . بخصوص که خواهرش در کنار او بود و او هرگز اجازه نمی داد اتفاقی برای سرمه بیفتد .
....
سراج ماشین را مقابل ماشین طاها نگه داشت . از ماشین پیاده شد و چنان در ماشین را کوبید که توجه طاها را به خود جلب کرد .
بلافاصله از ماشین پیاده شد ومقابل سراج ایستاد .تنها یک نگاه کافی بود تا متوجه اشفتگی سراج شود .
حال سراج هم بهتر از اونبود .
مانند دوقبیله ی مختلف ، مقابل هم ایستادند .
هردو اخم کرده بودند و به سختی مشت های خود را مهار کرده بودند تا برسرو صورت یکدیگر نکوبند .

romangram.com | @romangram_com