#ضربه_نهایی_پارت_575
این یک واقعیت اجتناب ناپذیره !!
پس اگر دنیا علیه پدرمون باشه اما ما نمی تونیم!!
سرمه بلافاصله جواب داد
_یاشار پدر من نیست فقط همخون منه
پدر من کسیه که من رو بزرگ کرده نه رها کرده !!
قبل از اینکه یسنا بخواهد جوابی بدهد ماشین مقابل در بزرگی ایستاد وبا باز شدن در بلافاصله داخل عمارت شد
هردو بحث را فراموش کردند .
سرمه تنش لرزید و لب زد
_ این کار باربدوطلاست
یسنا نگاهی به آن عمارت باشکوه انداخت . شانه ای بالا کشید و متفکرانه گفت
_نه اینجا عمارت امیر کویته یکبار همراه سراج اومدم . ضمنا باربد وطلا گورشون کجا بود که کفن داشته باشند .
این جمله نه تنها، وحشت سرمه را کم نکرد بلکه دوچندان کرد .
بالاخره از چیزی که مدت ها از ان وحشت داشت سرش آمد . بغض تا گلویش بالا آمد و راه نفس کشیدنش را دشوار کرد .
در ذهنش مردی شکم گنده را تصور کرد که نیمه برهنه ودر تختی شیری رنگ و با شکوه نشسته وانتظار اورا می کشید . لرزید و ته
قلبش خالی شد .
دست یسنا را گرفت و باگلویی خشک شده زمزمه کرد .
_شیخ های عرب یسنا....
یسنا دست سرد او رافشرد .
ترس خود را بروز نداد و با قاطعیت لب زد .
romangram.com | @romangram_com