#ضربه_نهایی_پارت_577

سراج اولین نفری بود که سکوت را شکاند و از ورای دندان های چفت شده ش غرید

_امیدوارم حرفت انقدری ارزش داشته باشه که خواسی من رو ببینی !!
_شک نکن انقدری مهم بوده که حاضر شدم ببینمت !!
سپس با اخم گوشی خود را از جیب بیرون کشید و بدون گفتن کلمه ای قفل صفحه کلیدش را کنار کشید وچند ثانیه بعد صدای ضبط شده
ی یسنا پخش شد !!
_خوب گوش کن طاها وقت زیادی ندارم !!
سراج صدای یسنا را شنید وگوشی را با سرعت از دست طاها قاپید.
مکالمه ی کوتاه را دوبار گوش داد ودرنهایت گوشی را به طاها پس داد .
طاها گوشی را گرفت و با صدای گرفته ای گفت
_احمقانه س !! اما ، من چند ساعته عملا دست روی دست گذاشتم و فقط منتظر تو موندم .
لعنتی اگر ایران بودیم ..
سکوت کرد او حتی نمی توانست از پلیس ایران وکویت کمکبگیرد چون نمی خواست پای یسنا به وسط کشیده شود !
سراج دستی به ته ریش صورت خود کشید وبا کنایه پاسخ داد
_ایرانم بودی کاری پیش نمی بردی سرگرد !
این گره ای نیست که به دست پلیس بازشه ! برگرد هتلت ومنتظر بمون !
سپس به سمت ماشین راه خود را کج کرد اما قبل از اینکه قدمی بردارد . دست طاها روی شانه ش نشست واورا متوقف کرد .
نیم نگاهی به دست او انداخت . پوزخندی زد و شانه ی خود را عقب کشید .
طاها مقابل سراج ایستاد .
سعی داشت خشم خود را در مقابل این مرد که حتی در این موقعیت، خونسرد مقابله ش ایستاده بود مهار کند !

romangram.com | @romangram_com