#ضربه_نهایی_پارت_57
سراج از جای خود به قصد رفتن بلند شد وبا صدای نافذ خود گفت
-فردا برای جابه جایی مواد خودم میام
خالد سری تکان داد .
به مخده اش تکیه زد و اشاره ای به بافورش کرد وگفت
-اهل دود ودم که نیستی
پس برای امشبت سرگرمی تهیه کردم که خستگی راه رو ازتنت بیرون ببره
سپس زنگی را زد وکمتر ازچند ثانیه در توسط راشد گشوده شد.
راشد جلو امد وپشت به او دختری زیبا و خرامان وارد اتاق شد .
سراج بادیدن دختر پوزخندی گوشه ی لبانش را به سمت بالا متمایل کرد .
صدای راشد را شنید .
نگاه از دختر گرفت وبه خالد چشم دوخت که با لبخندی اورا تماشا می کرد .
خالد به دختر اشاره ای کرد ودختر چون اهویی به سمت ان ها خرامید .
مانند کسی که از قبل اموزش دیده باشد پشت سراج ایستاد .
سراج حرکتی نکرد ودختر
دست های سفیدش را روی کتف سراج قرار داد ودرکمتر از چند ثانیه خیلی حرفه ای شروع به رگ گیری کرد .
صدای خنده ی خالد کل فضای اتاق را برداشت.
پس از اتمام خنده اش بادی به غبغب انداخت وگفت
از سرگرمیم خوشت اومد ؟
یکی از زیباترین دخترانم رو پیشکشت کردم
romangram.com | @romangram_com