#ضربه_نهایی_پارت_567

یسنا او را از قبل می شناخت که از دیدن او هیچ تعجبی نکرد ! اما از کی و چجوری !!
وجود اورا ازچه کسایی مخفی می کرد!! چرا نباید یاشار اورا می دید و این دیدار چه ربطی به جان سراج داشت!!
سوال های ذهنش را موقتا پس زد و
با تردید گفت
_ اما دوربین ها و دختر خدمتکاری که من رو دید
یسنا او را با خود همرا ه کرد ودر حین راه رفتن پاسخ داد
_دوربین ها فقط توسط سراج چک می شن .
ذهن سرمه سریع فلش بک زد .حق با اوبود
بخاطر اورد روزی را که در مانیتور اتاق سراج اتاق خود را دید وسخت برآشفت
وسراج به اوگفته بود تمام دوربین ها به مانیتور اتاق او وصلن !

_فعلا مهمه که از این عمارت خارج بشیم !! به چیزی فکر نکن و همه چیز رو بسپر به من !!
او طول مسیر دالان سنگ شده رو با قدم هایی تند تقریبا می دوید وسرمه را هم همچنان به دنبال خو د می کشید .
سرانجام به دری رسیدند . هردو نفس می زدند .
یسنا کلید پشت در را چرخاند و در بدون کوچکترین صدایی روی پاشنه چرخید و باز شد . نور با سرعت به داخل هجوم آورد . هردو
مجدادا ثانیه ای چشم بازو بسته کردند .
سرمه اولین نفر از دالان خارج شد و از پشت چند درخت بید مجنون که کاملا در را از نظرها مستور کرده بود وارد حیاط شد .
نگاهش را در اطراف چرخاند .
حیاط کوچک و در عین حال پر از در خت وگل و شمشاد بود .
اما چیزی که توجهش را جلب کرد موتور مشکی رنگ پرشی گوشه ی دیوار بود .

romangram.com | @romangram_com