#ضربه_نهایی_پارت_568
یسنا هم بلافاصله در را پشت خود بست وکنار سرمه قرار گرفت .
نگاه او را که متوجه ی موتور دید گفت
_این موتور سراج که برای روز مبادا اینجا نگه داشته
اما افسوس...
سپس ناامید نگاهی به دست شکسته ش انداخت . رانندگی با ان دست غیر ممکن به نظر میامد .
_ما باید پیاده بریم پس وقت کشی نکن
سرمه رد نگاه یسنا را به دست خود زد و خیلی زود متوجه ی جریان شد.
در حین قدم برداشتن به سمت موتور گفت
_فقط کافیه کلید روش باشه !!
یسنا به دنبال او افتاد .
این بار نوبت او بود تا گیج شود وبپرسد
_چی
سرمه چون به موتور رسید وکلید را روی ان دید برای اولین بار طی ان ساعت، لبخندی روی لبش نشست .
پشت موتور نشست . کلید را چرخاند وان را روشن کرد سپس اشاره ای به ترکش کرد و خیره در نگاه یسنا لب زد
_ امروزم ظاهرا روز مباداس پس بشین تا بریم !
بغض ناشی ازخوشحالی گلوی یسنا را فشرد . محال بود در زندگیش همچین روز ولحظه ای را تصور کند .
حالا اوتنها نبود وسوای سراج خواهری از پوست وگوشت خود داشت و هرگز اجازه نمی داد هیچ کس حتی سرنوشت مجدادا با عث
جدایی او وخواهرش شود .
سرمه موتور را از ته کوچه خارج کرد و وارد خیابان اصلی شدند .
romangram.com | @romangram_com