#ضربه_نهایی_پارت_566

واین ارامش را همین دست گرم به تک تک سلول های بدنش تزریق کرده بود .

بدون کلامی پذیرفت ودنبال یسنا از در گذشت و وارد دالان شد .
به سختی پرسید
_اینجا کجاست
_بهت می گم
در همان لحظه یسنا در را بست .
دست او را گرفت و با آتل دست شکسته ش به سختی
دکمه ای را فشار داد. هردو به وضوح صدای کشیده شدن ریل کتابخانه را از ان سوی در شنیدند .
برای چند ثانیه تاریکی غلیظی انجا را در برگرفت .نفس در سینه ی سرمه حبس شد و کل وجودش در چند ثانیه به عرق نشست . دست
یسنا را که دستش را گرفته بود سفت فشرد .
تکان خوردن یسنا راحس کرد وچند ثانیه بعد دالان غرق نور شد .
پس از ان تاریکی قیرگون، نور به شدت چشم هردو خواهررا زد . هردو چند ثانیه چشم بستند وبعد با احتیاط ارام آرام پلک گشودند وبهم
خیره شدند .
یسنا لبخندی دیگر به او زد که مهربان تر از همه ی تبسم هایش تا ان لحظه بود .
_ته اینجا به حیاط خلوت راه داره که می تونیم از عمارت خارج شیم
تعجب را که در نگاه خواهرش دید ادامه داد
_طلا تو عمارته و شک ندارم تونسته برای خودش تو عمارت سراج آدم ردیف کنه . نباید هردو باهم دیده شیم .
هر لحظه که می گذشت به تعداد سوال هایی که در ذهن سرمه تا ان لحظه ایجاد شده بود اضافه می شد .
سوال ها به طور نامرتب و اشفته در ذهنش به ترتیب اهمیت بالا وپایین می شدند و می چرخیدند !!

romangram.com | @romangram_com