#ضربه_نهایی_پارت_546


نمی توانست حتی در ان شرایط حساس بر حس شهوتش غلبه کند !!!
می توانست دودقیقه قبل از کشتن او از وجودش نهایت لذت را ببرد !!
با وجودی که طلا سیرابش کرده بود
اما همچنان عطش یسنا را داشت .
دستش را از کتف او پایین کشید و روی سی. نه ی گردش گذاشت و فشرد .
نفسش به شمارش درامد .
لبهایش را روی لاله ی گوشه او چسباند و پرحرارت لب زد
_ برای مردن زیادی حیفی بخصوص که زیرمم نرفتی !!
چه شبایی بخاطر تو مجبور شدم حموم برم دختر ..تو دیوونه کننده یی ..
کل وجود یسنا از شدت خشم لرزید .
دست او که روی سی. نه ش مشت شده بود مورمورش کرده بود . نگاهش که به چشم خمار او افتاد فکری برق آسا از ذهنش گذشت .
تنها راه نجات خود ، تحریک او بود .
باید فکر او را پرت می کرد .
اب دهنش را به همراه بغض وحس بدش قورت داد .
نامحسوس از پشت خود را به او چسباند و با تقلاهای ساختگی موفق شد حال او را دگرگون کند . برجستگی پایین تنه ش گواه آن بود .
.
سرش را برگرداند و بلافاصله لب های باربد لب هایش را شکار کرد.
تمام نفرتش را در چشمانش ریخت و لحظه ای مانند مجسمه ای ثابت ایستاد .
اما خیلی زود به خود آمد و چشمش به برجستگی پشت جیب شلوارش افتاد . احتمال داد چاقو باشد . از غفلت او استفاده کرد و خیلی

romangram.com | @romangram_com