#ضربه_نهایی_پارت_545

باربد ابرویی بالا انداخت .انگشتش شصتش را به اونشان داد.
نگاه خریدارانه ای به او انداخت و لب زد
_تو دختر باهوش ولوندی هستی !!
واما می تونستم با پدرت راه بیام اگر مانعی به اسم سراج نبود !!
هنوزم با یاشار مشکلی ندارم وفقط می خوام مانعم رو از سر راه بردارم وآن هم
از طریق تو !!!
سپس لبخندی معنادار زد!
یسنا متوجه ی نقشه ی او شد . پس درست حدس زده بود وباربد برای کشتن او امده بود !!
خواست به سمت دستشویی عقب گردی کند که باربد متوجه شد وبا چند قدم بلند خود را به اورساند و کتف دست شکسته ش را محکم
گرفت وفشار داد .
قبل از اینکه یسنا از درد فریادی بکشد با دست دیگر دهانش را محکم گرفت وفشار داد و کنارگوشش زمزمه کرد
_هیس ، قول می دم فقط چند دقیقه طول بکشه !!
یسنا بی اهمیت به جمله ی او ودردی که در کتفش پیچیده بود به فکر راه نجات خود افتاد .
او یک دست و دوپای سالم داشت . پس نباید ناامید میشد .
نگاهش را باسرعت در اطراف چرخاند .
اگر خود را به تخت می رساند زیر متکا چاقویی مخفی کرده بود .
باربد سرمست از پیروزی ،
اورا برگرداند واز پشت به خود چسباند .
استخوان ترقوه ش که از پیراهنش بیرون زده بود در یک آن حالش را دگرگون کرد .
او در کل مردی شهوتی بود و مدت هادر کف این دختر بود .

romangram.com | @romangram_com