#ضربه_نهایی_پارت_544
چون کسی را ندید . نگاهی به دوربین انداخت . تا چند ثانیه دیگر از کار می افتاد .
تنهاپنج دقیقه فرصت داشت تا کار او را یکسره کند واز بیمارستان خارج شود .
نباید وقت را از دست می داد .
دستکش چرمی سیاهش را پوشید و بی صدا وارد اتاق شد .
همزمان با او ، یسنا از سرویس بهداشتی خارج شد ونگاهشان در هم قفل شد .
باربد فکر اینجایش را نکرده بود وگمان می کرد یسنا خواب باشد . دستپاچه شد .
باید سریع فکری می کرد .
با پشت پا بلافاصله در را بست .
با وجود تمام گریمی که باربد کرده بود
یسنا در همان چند ثانیه اول اورا شناخت وسخت نبود حدس بزند او برای کشتنش اماده است .
شاید اگر دستش نشکسته بود می توانست با اومقابله کند اما الان وبا آن دست شکسته بی شک نمی توانست !!
طاها نگاهی به اندام او انداخت
_یسنا، یسنا، یسنا !!!
خوشحالم که می بینم هنوز زنده ای دختر عزیزدردانه ی یاشار
سپس پرتمسخر خندید.
یسنا پوزخندی صدا دار زد و غرید
_ باربد
حروم زاده!!
پدرم در تمام این مدت در آستینش مار پرورش می داده !!!
romangram.com | @romangram_com