#ضربه_نهایی_پارت_543
...
باربد لبخند پیروزمندانه ای زد و لباس طلا را سمتش پرتاب کرد وگفت
_بپوش و برو سراغ یاشار
باید قبل از تاریکی هوا سر قرار بکشونیش !!
طلا لباس را از روی صورتش برداشت . از روی تخت به سختی دل کند بعد از آن لذت و رخوت ناشی از هماغوشی با باربد ،دلش خواب
عمیقی می خواست . اما زمانی نداشت .
ابتدا باید دوش می گرفت . پس برعنه به سمت حمام رفت و بدن کوفته ش را به دست قطرات داغ اب سپرد .
هنوز هم برایش سخت بود حرف های باربد را بپذیرد !!
چطور امکان داشت یسنا زنده باشد وسراج راز به این مهمی را این همه مدت از یاشار مخفی کرده باشد .
چشمانش از کینه ای که از سراج به دل داشت برق زد .
حالا که او نمی توانست سراج را متعلق به خودش کند پس بهتر بود که زهرش را به او می ریخت وانتقام می گرفت .
...
باربد وارد بیمارستان شد .
بیمارستان خصوصی وخلوتی بود .
باید از فرصت استفاده می کرد وتا سراج مشغول پنهان کردن سرمه بود سر یسنا را زیر اب می کرد تا داغش را برای همیشه روی دل
یاشار وسراج بگذارد و شعله بزند به اتش کینه ی یاشار از سراج !!!
مستقیم به سمت اتاق یسنا قدم برداشت . ساعت ملاقات بود اما یسنا که ملاقات کننده ی نداشت واو دیده بود که سرگرد طاها از
بیمارستان بیرون رفته بود !!
نقشه ای که کشیده بود عالی بود .
پشت دراتاق که رسید نگاهی به راهرو انداخت .
romangram.com | @romangram_com