#ضربه_نهایی_پارت_547

ماهرانه چاقو را بیرون کشید .
همراه با گاز محکمی که از لب زیرین او گرفت ًضامن چاقو را کشید .
باربد با دردی که در لبش پیچید .لبش را برداشت و سرش را اندکی از سر او جدا کرد .
ریشخندی زد و وخیره در لب های متورم او پرحرارت زمزمه کرد
_لب ها و بوسه ت یه طعم خاصی داره یه طعم شیرین
اوم درست مانند لب سرمه !
خون یسنا به جوش امد .
فرصتی به او نداد .
چاقو را در دست سالمش آماده نگه داشت .
روی پاشنه ی پا بلند شد
وخیره در نگاه خمار او ، سرش را عقب برد وبا شدت برسر او کوبید .

باربد همراه با فریادی خفه درگلو ، یک قدم عقب رفت .
آن حالت خلسه ای که داشت در آنی مانند یک حبا ب ترکید !
یسنا مجالی به او نداد و قبل از اینکه او حتی فکرش را بخواند ویا خودش تردید کند تا پاروی قولی که روزی به سراج داده بود نگذارد به
سمت او یورش برد خط عمیقی روی شکم او انداخت
دستش را عقب کشید وبلافاصله با پا محکم به او که از شدت درد خم شده بود کوبید .
باربد روی زمین افتاد و در خود مچاله شد .
یسنا در حالیکه ازشدت خشممی لرزید
چاقو را روی زمین انداخت و نفس زنان غرید

romangram.com | @romangram_com