#ضربه_نهایی_پارت_538

نگاه هراسان واشفته ی یسنا به سمت در اتاق کشیده شد .
طاها با یک دست چانه ی اورا دردست گرفت و یسنا را مجبور کرد تا مستقیم نگاهش کند .
سپس با انگشت اشاره ی دست دیگر ش محکم به سینه ش کوبید و غرید
_گوش یسنا !! من بخاطر تو بخاطر این دل لعنتیم دارم قید مهمترین چیز زندگیم رو می زنم
می دونی اون چیه !!
اون شرافت کاری و وجدانمه !!
شرافتی که توی این چند سال خدمت هرگز پا روش نزاشتم !!
اما الان !!
لحظه ای سکوت کرد و کمتر ازچند ثانیه باصدای مرتعشی ادامه داد
_من هنوزم دوست دارم یسنا ، و این رو وقتی فهمیدم که تو رو روی این تخت دیدم . وقتی قلبم داشت از جاش کنده می شد برای یه
نگاهت !!

حالاکه پاروی همه چی گذاشتم وتصمیمم رو گرفتم پس حاضر نیستم از دستت بدم می فهمی یسنا !!!
تحت هیچ شرایطی !
مردمک چشم یسنا لرزید .
نگاه مصمم، پر از عشق ونگران طاها قلبش را درسینه لرزاند .
ناخواسته قطره اشکی ازگوشه ی چشمش غلتید واز روی گونه ش سرازیر شد .
در ان لحظه هیچ شباهتی به ان دختر سرکش ویاغی نداشت وخیلی بی پناه واَشفته به نظر میامد .
دست طاها چانه ش را رها کرد وقطره اشک را ، با سرانگشتش گرفت وآن را به لبهایش نزدیک کرد وبوسید .
یسنا بی قرار سرش را روی سینه ی او گذاشت وعطر تنش را بلعید .

romangram.com | @romangram_com