#ضربه_نهایی_پارت_539

لب او را روی موهایش احساس کرد و صدای بمش را نزدیک گوشش شنید .
_می گن وقتی دل یه مرد بلرزه ، اعتقادش، فکرش، دین وایمونش همه ، همه ش ، تبدیل به دود میشه وهوا میره
ومن دختر گانگستر دلم بدجور برات لرزیده !!
لب های یسنا به لبخندی کش امد که با اشک هایی که مثل سیل از گونه ش جاری شده بود کاملا پارادوکس داشت !
شاید بهتر بود باسراج صحبت می کرد .
سراج خشمگین فیلمی را که دوربین مدار بسته گرفته بود ،چندین بار عقب وجلو کرد .
چیزی که تا ان حد عصبی ش کرده بود .یسنا نبود که ان وقت شب نافرمانی کرده و بی خبر انجا امده بود !
بلکه ماشینی بود که کمی آن سمت تر از ماشین او پارک شده بود وحال یسنا به حدی خراب بود که حتی متوجه ی ماشینی که او را
تعقیب کرده بود هم نشده بود !!!
نمی دانست آن ماشین از طرف چه کسی بود !
پدرش هاتف یا باربد !!
امکان داشت ان ها از وجود سرمه باخبر شده باشند .
هزاران سوال در ذهنش، مانند گردبادی می چرخیدند و او سعی می کرد برای مهمترین شان پاسخی بیابد !!
اما چیزی که بیش از همه، اشفته ش می کرد این بود که
جان هردو خواهر در خطر بود !
کلافه پنجه ای روی موهایش کشید !!
باید هرچه زودتر مخفی گاه سرمه را عوض می کرد .
صدای فریاد ناگهانی سرمه اورا به خود اورد . چنان سریع از روی صندلی بلند شد که صندلی بلافاصله روی زمین واژگون شد .
با قدم هایی بلند خود را به حمام رساند ودران را گشود و وارد حمام شد .


romangram.com | @romangram_com