#ضربه_نهایی_پارت_536

نگاه بهت زده یسنا، از رگ های متورم شده ی گردن طاها ، بالا رفت وروی نگاه جدی و نافذش ثابت ماند .
هیچنشانی از شوخی ویا حتی تمسخر در نگاهش ندید وهمین گیج ترش می کرد !
سعی کرد روی جمله ی او تمرکز کند.
هرچند در ان لحظه تمرکز دشوارترین کار بود .
زیرا آن بخش رویایی و فانتزی ذهنش این اجازه را به اونمی داد و با سرعت هرچه تمام تر مشغول رویابافی شده بود .
اینپیشنهاد نشانمیداد طاها هنوز اورا دوست دارد وبخاطر این دوست داشتن حتی حاضر بود پا روی شرافت کاریش بگذارد . ته دلش
گویی کله قند سابیدند که شیرینی آن بلافاصله کل وجودش را در برگرفت .
آن قسمت عقلانی ش هم به شیرینی آن می افزاید ودامن می زند .
که اینپیشنهاد را بپذیرد که هم خود در به وصال عشقش برسد وهم خطری از سوی طاها وقانون خانواده ش را تهدید نکند .
زیرا در هر صورت اگر هم نمی پذیرفت
باید در سلول های مختلف در زندان های مختلف ، از هم جدامی شدند تا هرکدام به استقبال مرگ بروند .
_جواب بده یسنا !
صدای گرفته ی طاها ، او را به خود اورد . لب هایش بازشد و خواست بلافاصله جواب مثبت بدهد وپیشنهاد او را بپذیرد که چهره ی
هاتف وسرمه بلافاصله
درذهنش به نمایش درآمد وسوالی درذهنش پررنگ شد
_آیا او می توانست درآن شرایط حساس وخطرناک خانواده وسراج راتنها بگذارد.
دران لحظه وزیر سنگینی نگاه مستقیم طاها در تصمیم گیری دچارتردید شد .
او یسنا بود . واحمق بود اگر به دنیای فانتزی ذهنش امید می بست.
اهی را که میامد ازگلویش خارج شود مهار کرد . لبخندی تلخ زد ودرنهایت لب گشود و صادقانه زمزمه کرد
_من باهات میام تا هرجای دنیا که بخوای میام. اما نه الان ، نه تو این شرایط !!

romangram.com | @romangram_com