#ضربه_نهایی_پارت_535

گلویی صاف کرد تا شاید مانع از لرزیدن صدایش شود
_بهت هشدار می دم طاها برگرد ودرایران منتظر من باش !
تاکید می کنم فقط من ، چون اگر بخوای پای خانواده م رو وسط بکشی زنده به ایران نمی رسی
حالا هم دیر شده شاید سراج بخاطر من نکشتت اما یاشار به خونت تشنه س وهیچ رحمی هم نخواهد داشت !!
طاها از میان دندان هایی قفل شده پرسید
_پس حاضری جور خانواده ت رو خودت به تنهایی بکشی اره ؟!
تا این حد احمقی یعنی !
یسنا پلکی بازو بسته کرد تا قطره اشک سمجی که دیدش را تار کرده بود از چشمانش فرو بچکد .
_در این حد احمقم که عاشق سرگردی شدم که با کشیده شدن پایش وسط این بازی خانواده م رو به دردسر انداختم
پس جورش رو فقط باید خودم بدم !!
طاها پنجه ای درون موهایش کشید .
از اوفاصله گرفت وطول عرض اتاق را باچند گام بزرگ پیمود .
انگار برای گفتن حرفی تردید داشت .
در نهایت مقابل او ایستاد .

هردو دستش را روی شانه های او گذاشت .نگاهش را درنگاه او دوخت وخیلی محکم گفت
_یه شرط دارم که چشم روی خانوادت ببندم !!
نگاه گیج یسنا از نگاهش لیز خورد وروی رگ های گردن متورم شده ش ثابت ماند
_چه شرطی
_برای همیشه قید خانوادت رو بزنی وهمراه من به ایران برگردی !!

romangram.com | @romangram_com