#ضربه_نهایی_پارت_534

طاها شوکه قدمی عقب رفت ودستش را روی سینه ش گذاشت .
یسنا بلافاصله ، آن یک قدم فاصله را پرکرد . روی پنجه ی پا بلند شد و اسلحه را روی پیشانی ش گذاشت و آن را محکم فشار داد .
دچار جنون آنی شده بود . مانند هر بار دیگری که خطر یکی از اعضای خانواده ش را تهدید می کرد .
نگاه بهت زده ی طاها ، از روی دست لرزان یسنا که اسلحه را سفت روی پیشانیش می فشرد گذشت ودر نگاه مات و ناخوانایش دوخته
شد .
لب زد

_یسنا!
بهت و حیرت نشسته درصدایش ،
قلب یسنا را لرزاند . ابتدا نگاهش را به سر اسحله ، که در پیشانی او عجیب خودنمایی می کرد دوخت . چشمانش را بست
طاقت نگاه او را نداشت .
سپس سخت ترین وبی رحماته ترین جمله ای را که می توانست برزبان اورد را با قاطعیت تمام گفت
_اگر بخواهی به خانواده ی من آسیب برسونی . شک نکن مثل الان چشمام رو. می بندم و بهت شلیک می کنم .
صدای نفس های کشدار طاها را شنید .
چتد ثانیه بعد انگشت او را روی ماشه وروی انگشت خود احساس کرد و بلافاصله صدایش را شنید
_اگر می تونی شلیک کنی شلیک کن !!
پلک هایش گشوده شد واین بار بهت وحیرت در نگاه او نشسته بود !!
سیبکگلویش لرزید .
_ د یالا منتظر چی هسی شلیک کن دختر یاشار !!
لبخندی تلخ کنج لبانش شکل گرفت . دست شل شده ش را انداخت

romangram.com | @romangram_com