#ضربه_نهایی_پارت_533
انداختن طناب دار به گردن تون !!!
یسنا با صدایی که از شدت گریه می لرزید نالید
_طاها
طاها عصبی پنجه ای میان موهایش کشید . به خاطر آورد کسی که هنوز قلبش در گرویش می تپید هم از همان دارو دسته ست !!
سراج چون رنگ پریده ی صورت اورا دید کلافه عقب نشینی کرد .
نگاه یسنا به طاها را دیده بود .
نگاهی که حتی دراوج درد وناراحتی هم عشق طاها را فریاد می کشید .
درستمانند نگاه سرمه ، به خودش در این اواخر !!
و همیننگاه سوزان و عاشق بارها بیمه ی جان این سرگرد شده بود که برایش خط ونشان می کشید !!
کمی خود را عقب کشید .
تاک ابرویی بالا انداخت . با انگشت اشاره ش به سینه ش زد و با قاطعیت پاسخ داد
_با کمال میل، منتظر اون روز می مونم جناب سرگرد !
سپس روی خود را برگرداند و از اتاق خارج شد .
یسنا دست بی جانش را که از پشت او بلند کرده بود انداخت .
احساس می کرد زانوهایش تاب ایستادن وتحمل وزنش را ندارد .
قبل از اینکه دوزانو روی زمین بیفتد
دست طاها روی شانه ش نشست تا او را به سمت تختش هدایت کند .
یسنا برگشت و هنوز طاها ، دستش را از شانه ش جدا نکرده بود که با پایین اسلحه ای که در دست داشت محکم روی سینه ی
ش کوبید و فریاد زد
_بهت گفته بودم برگرد ، گفته بودم جونت رو بردار و برگرد ایران لعنتی . بهت گفته بودم !!
romangram.com | @romangram_com