#ضربه_نهایی_پارت_532

ی جوش برسد !
یسنا اما بی اهمیت به جمله ی نگران طاها که اگر در هر مکان وزمان دیگری بیان می شد باعث خوشحالیش می شد از اوفاصله گرفت .
خود را به سراج نزدیک کر د و نالید
_بهت توضیح میدم
_باید توضیح بدی وبهتره گندی که زدی رو خودت درس کنی یسنا !!
البته قبل از اینکه دیرشه !
خودت که منظورم رو فهمیدی!!!
یسنا پریشان سری تکان داد .
طاها که خوب متوجه ی منظور سراج شده بود بیشتر از آن نتوانست طاقت بیاورد با خنده ای خشمگین خود را از پشت یسنا بیرون
کشید و به سمت سراج جلو رفت
_خیلی وقته دیر شده وتو در خواب خرگوشیت بودی !!
ومن به زودی کاری می کنم این خواب خرگوشی به قیمت خواب ابدیت تموم شه !!
دست یسنا بلافاصله روی سینه ی طاها نشست ونگاه پر اشک و ملتمسش او را متوقف کرد .
سراج خندید . خنده ای پر از تمسخر !
_اول باید کاری کنی که زنده از این کشور خارج شی تا بتونی از قدرتت استفاده کنی سرگرد !!
واژه ی سرگرد را تعمدا کشیده گفت .
نگاه ملتمس وترسیده ی یسنا دائم بین هردو مرد عزیز زندگیشمی چرخید .
طاها از میان دندان های قفل شده ش غرید

_ شک نکن که من از این کشور به همراه تو ودارودسته ی حیوونیت خارج میشم وفقط با یک هدف!

romangram.com | @romangram_com