#ضربه_نهایی_پارت_531

مردمک چشم های درشت شده ش در چشم های غرق در خون سراج دودو می زد . در حالیکه سعی در محافظت از طاها را
داشت دست سالمش را جلو برد و سر اسلحه را سفت گرفت و ملتمسانه نالید
_س..سراج ل..لط.لطفا..
طاها خشمگین ، دستش را روی شانه ی یسنا گذاشت تا او را به کناری بزند .
اما نه تنها موفق نشد ، بلکه یسنا از پشت سفت به اوچسبید و هق زد .
شانه های لرزان او را که دید . قلبش لرزید . او باهمین شانه های لرزان ودست شکسته ش بر ایمحافظت جان او در مقابل پسر عمه ش
قد علم کرده بود .
ناخواسته نامش را صدا زود .
_یسنا!
نگاه ناباور ، سراج از صورت خیس ونگاهملتمسانه ی یسنا به نگاه خشمکین طاها چرخید .

بی شک اشتباه نکرده بود وطاها ، نام یسنا را برزبان آورده بود !
یسنا از بهت او استفاده کرد و سریع سر اسلحه را به سمت پایین گرفت
_سراج
نگاه در خون نشسته ی سراج در نگاه خیس یسنا گره خورد .
یسنا موفق شده بود اسلحه را از دست او خارج کرده وسفت به قلبش بچسباند !
صدای طاها سکوت حاکم در فضا را شکاند .
_یسنا بهتره تو به تختت برگردی و استراحت کنی!!
ما دوتا می تونیم از پس هم بربیایم !
سراج پوزخندی زد .نگاه تحقیر آمیزش را در صورت ترکیده ی او چرخاند وهمین نگاه کافی بود تا خون در رگ های طاها به نقطه

romangram.com | @romangram_com