#ضربه_نهایی_پارت_530

همان اتاق زنده خارج نشود .
او سراج ، خط قرمز ها و خشونت هایش را خوب می شناخت
با این افکار ، علی رقم ضعفی که داشت سرم را به سختی بیرون کشید .

از روی تخت پایین رفت و بر سر گیجه و تاری دیدش غلبه کرد .
سراج زیر پای طاها زد و چون طاها تعادلش را از دست داد با مشت محکم پای چشمانش کوبید !
طاها به سختی تعادلش را حفظ کرد تا زمین نیفتد .
شیار های خون از کل صورتش جاری بود .
سراج نگاه خشمکین خود را به صورت ترکیده ی اودوخت . پوزخندی زد و خشمکین غرید
_ اگر می خوای زنده به ایران برگردی باید دوباره النگوهات رو دستت کنی جناب سرگرد !
طاها خشمگین و سرخورده از شکستش ، بدون تامل خون و تف جمع شده در دهانش را به صورت او پرتاب کرد واز میان دندان های
قفل شده ش غرید .
_ بی وجود مادر به خطا !من اگر از مردن هر اسی داشتم تو اینکشور نبودم !!
حالا یسنا در یک قدمی آن دو ایستاده وخشکش زده بود .
. فقط او می دانست سراج تا چه حد مادرش را می پرستید وبه او علاقه داشت
همانطور که تخمین زد ه بود بلافاصله با شنیدن این جمله ، دست سراج عقب رفت واسلحه ی خود را
بیرون کشید وقبل از اینکه روی پیشانی طاها بگذارد یسنا را مقابل خود دید .
صدای فریادش شیشه ها را لرزاند
_برو کنار !!
یسنا اما حتی نفهمید چه زمانی سد اشک هایش شکسته و ازروی گونه هایش جاری شده بود .

romangram.com | @romangram_com