#ضربه_نهایی_پارت_529

اما خیلی زود به خود آمد .
دست او را میان پنجه هایش فشرد و بلافاصله
با دست آزادش مشت محکمی به صورت او کوبید .
شدت ضربه چنان بالا بود که سر طاها برگشت .
سراج مشت دوم را به مراتب محکم تر از مشت اولی به صورت او کوبید و از میان دندان های برهم قفل شده ش غرید
_چطور جرات کردی دست رو سراج بلند ..
هنوز جمله ش تمام نشده بود که طاها با سرعت سرش را عقب برد وبا همان سرعت جلو آورد وبر صورت سراج کوبید و همزمان
خشمگین مانند خود او غرش کرد .
_ به جرات احتیاجی نبود!!! فقط باید النگوهام رو در میاوردم بی وجود !!
هردو گویی فراموش کرده بودند که کجا ایستاده ند . ان دو در آن لحظه مانند دوشیر خشمگین ومهار نشدنی مقابل هم ایستاده
بودند .
یسنا با صدای ایجاد شده به سختی پلک هایش را از هم گشود و چون ان صحنه را دید خیلی زود گیجی ازسرش پرید و وضعیت خود را
به خاطر آورد .
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد درد نبود . بلکه بینی پر از خون طاها وگوشه ی لبه زخمیه سراج بود .
بند دلش پاره شد .
تک به تک سلول های بدنش شروع به لرزیدن کردند .
لحظه ای که از ان همیشه بیم داشت نهایت فرارسیده بود .
آن دو چنان با هم گلاویز بودند که صدای ضعیف او را نمی شنیدند .
باید کاری می کرد.
در ان چند لحظه ، کاملا متوجه شده بود که زور وقدرت سراج کاملا به طاها چربیده و اگر کاری نمی کرد حتی امکان داشت طاها از

romangram.com | @romangram_com