#ضربه_نهایی_پارت_528

سوالی در ذهنش بلافاصله شکل گرفت .
یسنا در آن وقت از شب بیرون از خانه چه می کرده است .
ابروهایش در هم گره خورد .
پرستار سرم راکه تعویض کرد از اتاق بیرون رفت .
با احتیاط کنار او روی تخت نشست .
با یک دست ، دست سالمش را به دست گرفت و دست دیگر ش را ، نوازشگونه روی موهای پریشانش کشید و لب زد
_ با خودت چیکار کردی دختره ی دیوونه !!!
رنگ پریده ی صورتش وهاله ی کبود زیر چشمانش ، قلبش را به درد آورد .
او یسنا را خوب می شناخت.
می دانست یسنا بعد از فهمیدن حقیقت چه عذابی می کشد واز این رو بسیار متاسف بود .
خم شد ولب هایش را روی پیشانی تب دار او گذاشت وزمزمه کرد
_یکم تحمل کن همه چی رو درست می کنم .

_دستت رو بکش عقب و بیا کنار !!!
قبل از هر کاری ، دستی روی شانه ش نشست وبا سرعت او را به سمت عقب کشید .
قبل از انکه بفهمد چه اتفاقی افتاده ست وچه کسی جرات کرده است با او اینکار را کند
مشتی محکم روی صورتش نشست
قبل از اینکه مشت دومی باصورتش برخورد کند با سرعت مشت را در هوا گرفت و آن را پیچاند .
با سرعت نگاهش را بالا آورد ودر نگاه خشمگین طاها دوخت .
ابتدا از دیدن او در بیمارستان جا خورد .

romangram.com | @romangram_com