#ضربه_نهایی_پارت_527

دو تماس بی پاسخ داشت .
اولی از یسنا ودومی شماره ی غریبه ای بود .
شماره ی یسنا را که دید بلافاصله از اتاق خارج شد ..

عصبی پنجه ای روی موهایش کشید وشماره را گرفت .
بعد از چند بوق ارتباط برقرار شد وصدای گرفته ی مردی در گوشی پیچید
_شما
سراج لحظه ای تامل کرد . صدا ناشناس بود . نگاهی به ساعت مچ دستش انداخت و از میان دندان های قفل شده ش پرسید
_ کی هسی !!!
_بیا به این ادرس تا بفهمی کی هسم !
آ درس را داد وارتباط بلافاصله قطع شد .
سراج با نگرانی بلافاصله اماده شد و خانه را ترک کرد .
مقابل بیمارستان ماشین را پارک کرد و مستقیم به سمت اتاقی که یسنا در آن بستری بود رفت. در اتاق باز بود وپرستاری مشغول
تعویض سرمش بود .
بلافاصله وارد اتاق شد وکنار تخت یسنا ایستاد .
چشمانش بسته بود .
نگاهش از صورت رنگ پریده ی او ، روی کل اندامش چرخید وچون فقط دست او را اتل بسته دید نفسش را مهار کرد .
_ چه اتفاقی افتاده حالش چطوره ؟!
پرستار نگاهی سمتش انداخت وگفت
_ظاهرا تصادف کرده . اینجور که می گن دختر خوش شانسیه که فقط دستش شکسته !

romangram.com | @romangram_com