#ضربه_نهایی_پارت_526

لحن قاطع صدایش قلب سرمه را لرزاند .
جمله ی صادقانه ی او ، پرده اشکی در چشم سرمه نشاند . بی شک سراج هم تا همان اندازه برایش عزیز بود که بخاطرش تمام این
روزهای سخت را سپری می کرد .
با نزدیک شدن صورت سراج ناخواسته پلک بست ولحظه ای بعد گرمی لب او را پشت پلک بسته ش احساس کرد و لبخندی روی لبش
نشست .
با هر لمس او ، قلبش می خواست خودش را از جا بکند .
سراج لبهایش را از پشت پلک او تا گوش هایش کشاند وآنجا متوقف شد و آرام در کنار گوشش زمزمه کرد .
_ برای "خلق چشمانت"
یک خدا کم است…
"هر چشمت" را خدایی باید!!!
ڪفرش هم بماند
"به پای من"...
سرمه بلافاصله چشم گشود و نگاهش در نگاه گیرای او گره خورد .
کل وجودش دستخوش لذت و آرامش شده بود
لبخندی ملیح زد واجازه داد تا لبهایش از بوسه های او داغ شود .
..
سراج با احتیاط دستش را از زیر سر او بیرون کشید . کمی میشد که سرمه خوابیده بود .
بوسه ای روی موهای ابریشمی گذاشت و بعد با کمترین صدا از روی تخت پایین رفت . بلافاصله خم شد ودست زیر تخت دراز کرد
وگوشیش را بیرون کشید .
نمی توانست نسبت به اعضای عمارت بی خیال باشد به خصوص یسنا که در آن عمارت بود .

romangram.com | @romangram_com