#ضربه_نهایی_پارت_525
حق با او بود دیشب به او قول داده بود که اگر شبی که گذشت ساقی اوشود تا او جام شراب را هم از چشمان او بنوشد و هم از جام
دستش ، تمام شب را تاظهر نزد وی می ماند .
زنگ خیلی وقت بود که قطع شده بود .
گویی لای منگنه گیر کرده بود که نمی توانست تصمیم بگیرد .
از طرفی دوست نداشت دل سرمه ش رابشکند واز طرفی نگران اوضاع عمارت بود . سرمه که تردید را درنگاه او دیده بود .گوشی را
زیر تخت هول داد . به سمت او جلو رفت وبی محابا خود را در آغوش سراج انداخت .
سرش را روی سینه ی او فشرد و
با دلخوری گفت
_ تموم این مدت تو این خونه تنها بودم . می دونی چقدر سخته !
دستش را روی س ینه ی برهنه ی اومشت کرد و با صدای خش داری ادامه داد
_من به خاطر تو این وضعیت احمقانه رو تحمل می کنم و حالا تو نمی خوای تا ظهر بدون گوشی کنار م باشی !
دارو دسته ی یاشار برات مهم تر از منن !!!
سراج به حرف احمقانه ی او لبخندی زد .
مگر می توانست تسلیم نگاه او نشود .
هنوز هم مست می ناب چشم های جنگلی او بود !!
او را روی تخت انداخت و خود کنارش دراز کشید .دستش را زیر چانه ش گذاشت .
موهایش را کناری زد و نگاهش را به سختی از استخوان ترقوه ش جدا کرد و در نگاه محزونش گره زد وبا لحن اطمینان
انگیزی، شمرده گفت
_تو این دنیا هیچکس ، تاکید می کنم هیچکس به عزیزی تو برای من نیست سرمه و نخواهد بود .
romangram.com | @romangram_com