#ضربه_نهایی_پارت_524

سرمه با صدای زنگ گوشی به سختی پلک هایش را گشود . نگاه گیجش را در اطراف چرخاند و چون سراج را دیدگیجی خواب از سرش
پرید .
سریع خم شد وخواب الود دست دراز کرد تا گوشی او را بردارد .

گوشی را برداشت . دیگر زنگنمی خورد .
متعجب نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت . اسمان هتوز گرگ ومیش بود وکامل روشن تشده بود . متحیر اندیشید آن وقت صبح چه
کسی به سراج زنگ زده است . همان لحظه گدشی مجدادا در دستاتش لرزید . قلبش فرو ریخت .
سریع نگاهی به سراج انداخت که تحت تاثیر نشروب شب گذشته هنوز خواب بود . اسمی که رو گوشی افتاده بود به عربی نوشته شده
بود واو متوجه معنی آن نشد . خواست گوشی را خاموش کند که صدای بم ودورگه ی سراج را شنید
_گوشی رو بده !
دستش راعقب کشید و بالجبازی گفت
_نه نمیدم !!
سراج نیم خیز شد تا گوشی را بگیرد که سرمه بلافاصله خود را عقب کشید .
_لج نکن دختر لابد کار مهمیه که این وقت صب زنگ زدن
سرمه لب برچید .
گوشی را درپنجه ش فشرد و لب زد
_مگه کاریم مهم تر از من هس !!
تو بهم قول دادی حداقل تاظهر بامن باشی وناهار بخوری !
از لبهای جلو داده و ابروهای گره خورده ش سراج خنده ش گرفت
درست مانند دختر بچه ها!!

romangram.com | @romangram_com