#ضربه_نهایی_پارت_522
می دانست حکم خوبی در انتظار پدرش و سراج نخواهد بود و بعد از آن ها چه بلایی سر خاتونش میامد .
خاتونی که فقط با دونستن مرگ او و باوجود داشتن یاشار و سراج کارش به جنون کشیده بود وحالا اگر سه تای آن ها را از دست می
داد ودرازایش دختری دیگر به دست میاورد چه ؟!
فکر های این قبیلی زیادی در سر داشت که عاجزش کرده بود .
اما فکری که مثل پتکی روی سرش دائم در حال کوبیدن بود خواهرش سرمه و نقشی کهمی توانست در زندگی طاها داشته باشد بود .
می دانست نباید به آنخانه برود .
سراج شدیدا در این مورد هشدار داده بود . اما در آن لحظه عقلش خوب کار نمی کرد .
از خانه خارج شد وماشین را با سرعتی بالا مستقیم به سمت خانه ای که زمانی تبعیدگاهش بود راند.
جلوی در خانه ماشین را خاموش کرد واز ماشین پیاده شد و با پاهایی لرزان به سمت خانه جلو رفت .
خانه غرق در تاریکی بود وحدس زد خواهرش باید خواب باشد . هرچند با توجه به آن وقت شب عجیب نبود !!.
کلید خانه را از کیفش بیرون کشید وآرام در خانه را باز کرد وداخل شد وبی صدا پشت خود در را بست .
لحظه ای از آمدنش به ان خانه پشیمان شد . اما دیگر برای برگشتن دیر شده بود . یعنی پای برگشت نداشت .
چشمانش که به تاریکی عادت کرد . کفش پاهایش را درآورد و ارام و روی پنجه ی پا به سمت اتاق خواب ها جلو رفت . می توانست ببیند
اتاق سراج تا نیمه باز است . برایش کمی عجیب آمد که چرا سراج اتاق خودش را به سرمه داده است .
هنوز جوابی به سرش نرسیده بود که پشت در نیمه باز اتاق سراج رسید و از صحنه ای که دید شگفت زده شد .
متحیر چند بار پلک باز وبسته کرد
نگاه بهت زده وگیجش چندین بار بین سراج و سرمه چرخید ودرنهایت روی دست حلقه بسته ی سرمه روی شکم برهنه ی سراج ثابت
ماند .
تصویری که چشمش می دید ذهنش باور نمی کرد . چند بار پلک بازو بسته کرد .
romangram.com | @romangram_com