#ضربه_نهایی_پارت_521

یسنا کلافه گفت

_از بچه های بانده !!
دومین ادم خطرناک برای سرمه !!
طاها سری تکان داد وبا اخم غلیظی گفت
_از اینجا برو ، اما حواست باشه که من از این پس حواسم بهتون هست .
یسنا غمگین سری تکان داد و سرش را برگرداند
اما قبل از اینکه اولین قدم را به سمت در بردارد صدای گرفته ی او را شنید
_اگر اجازه میدم بری فقط بخاطر سرمه س یسنا !!!
پاهای یسنا لحظه ای روی سرامیک قفل شد .
پلک بست تا جلوی ریزش قطره اشکش را بگیرد . سپس بدون حرفی به سمت در پاتند کرد ......
از هتل که خارج شد خود را روی نیمکتی انداخت و به اشک هایش اجازه ی چکیدن داد .
طاها اما ، کمی آن سمت تر به درختی تکیه داده واو را زیر نظر گرفته بود .
حال او هم ، بهتر از یسنا نبود .
به او هم شوک سنگینی وارد شده بود .
......
یسنا شب دوم بعد از دیدارش باطاها ، با حال بد وآشفته ای که داشت قصد دیدن خواهرش سرمه را کرد .
بیش از چهل وهشت ساعت بود که نخوابیده بود .
فکر وخیال مانع از آن بود که خواب به چشمانش راه بیابد .
از طرفی نگران اینده ی خود وخانواده ش بود .

romangram.com | @romangram_com