#ضربه_نهایی_پارت_520
پس دلیل این همه کششی که بعد از یسنا به سرمه پیدا کرده بود شاید همین بود .
عصبی پنجه ای روی موهایش کشید .
برای اولین بار نمی دانست باید چیکار کند .
نمی توانست باتوجه به چیزهایی که شنیده بود الان یسنا را بازداشت کند سوای ان که او ایران هم نبود ودستش در آن کشور بسته بود .
چهره ی هاتف در ذهنش به تصویر در آمد . با توجه به چیزهایی که از اقای محتشم پدر سرمه و حالا یسنا شنیده بود . قسمت تاریک
معما در دهنش روشن شده بود .
هاتف سرمه را بنا به دلایل نامعلومی دزدیده وبه ایران برده بود و با ان تصادف اورا گم کرده بود وسرمه به دست اقای محتشم رسیده
بود و حالا ...
نگاهش در نگاه اشفته ومنتظر یسنا قفل شد وقلبش از آن نگاه لرزید .
شاید بهتر بود کمی زمان می داد تا اتش خشمش فرو کش کند و بیشتر فکر کند و احساسی تصمیم نگیرد .
_ نامه ای که بهم دادن به نظرت کار کی می تونه باشه ؟!
هاتف ؟!
یسنا کمی فکر کرد ، هاتف امکان نداشت علیه پسرش سراج کاری کند . دشمنی او فقط با خانواده ش بود . نگاهی ناخواسته به زخم
دستانش انداخت
طاها که نگاه او را تعقیب کرده بود خشمگین پرسید
_این جای بریدگی کار هاتفه !!
یسنا پاسخی به این سوال اونداد ودرجوابش گفت
_بعید می دونم کار هاتف باشه
احتمالا کار باربده که با سراج وسرمه دشمنی شخصی داره
_باربد ؟!
romangram.com | @romangram_com