#ضربه_نهایی_پارت_519

_یسنا !!
صدای طاها را شنید.
به سختی افکار آزار دهنده ومالیخولیایش را به عقب ذهنش سوق داد
_ازت پرسیدم چرا جون سرمه در خطره
حرف بزن !!
یسنا با صراحت پاسخ داد
_ باید بدونی که جون خود تو هم به همون اندازه در خطره !
پس بهتره نگران خودت باشی !! اگر جونت رو دوس داری به ایران برگرد
و منتظر من بمون !!
طاها پوزخندی صدادار زد . اندکی فاصله ش را با او کم کرد وگفت
_تو نگران من نباش !!

حالا حرف بزن
یسنا بغض کرد و زیر لب زمزمه کرد
_کاش می تونستم نگران نباشم !
نفسی کشید وبغضش را همراه اب دهنش قورت داد و خلاصه ای از چیزهایی را که می دانست گفت.
ابتدا نگاهی به قیافه واندام یسنا انداخت و از بازی روزگار متحیر شد .
چگونه امکان داشت سرمه خواهر دوقلوی یسنا باشد ..
نگاه یسنا حقیقت را فریاد می کشید
هرچند که ظاهر آن ها باهممو نمی زد.

romangram.com | @romangram_com