#ضربه_نهایی_پارت_517

_ تو بازداشتی یسنا !!
برخلاف انتظارش لبخند کمرنگی روی لب های یسنا نشست .
_شاید یه زمانی حتی فکر گیر افتادن و زندان رفتن کابوس تمام روزها ، شب ها و خواب هایم بود اما الان ....
لحظه ای سکوت کرد . پوزخندی زد و ادامه داد
_باید بگم بعد از این همه عذابی که کشیدم هیچی دیگه برام اهمیت نداره !!
شاید به این نقطه رسیدم که می گن بالاتر از سیاهی هیچ رنگی نیست !!!
نگاه طاها باز به سمت شاهرگ هر دو دست او چرخید .
با اخم غلیظی گفت
_این راهیه که خودت انتخاب کردی !!
یسنا سری تکان داد
_ تاوانشم با کمال میل می پردازم
اما ....
مجدادا سکوت کرد .
سیبک گلویش لرزید
_اما چی ؟!
نگاهش را از آن فاصله ی نزدیک به او دوخت و باصدای خشداری گفت
_اما بهم زمان بده ، بهت قول می دم بعدش خودم رو تسلیمت کنم !!
چشم های طاها ریز شد و پرسید
_بهم بگو چرا
یسنا زبان روی لب کشید وبا تردید گفت

romangram.com | @romangram_com