#ضربه_نهایی_پارت_516
_یسنا ، بیشتر از حد تصورت الان عصبیم !! انقدر عصبی که می تونم بدون وسط کشیدن پای قانون خودم حکمت رو ببرم !!
پس بیشتر از این با عصابم بازی نکن !!!
یسنا لحظه ای خشکش زد . بغضی سخت گلویش را فشرد .
لحظه ای خود ، سراج ویاشار را پشت میله های زندان تصور کرد ویا حتی بدتر پشت طناب دار ولرزید .
کاش تاوان این عشق را فقط خود او می پرداخت .
بغضش را به سختی فرو خورد و خیره در نگاه آتشین او لب زد
_اگر آروم میشی ، حکمم رو خودت ببر وبا دستای خودت انجام بده !!
اما بعدش همه چیز رو فراموش کن و برگرد !!!
لرزش صدایش و جنگل بارون زده ی چشمانش قلب طاها را لرزاند .
کلافه چانه ی او را رها کرد وپنجه ای روی موهایش کشید . لعنتی در دل برخود فرستاد که هنوز بعد از مدت ها نتوانسته بود او را
فراموش کند واین چنین دست ودلش برایش می لرزید .
دستش نافرمانی کرده ، و به سمت صورت او جلو رفت تا اشک های لغزنده روی گونه هایش را پاک کند ، اما در چند سانتی صورتش ،
دستانش متوقف شد .
لرزش دستانش برای خودش هم عجیب بود .
صدایی در سرش فریاد کشید که او یک سرگرد است و دختری که اینچنین معصومانه روی پاهایش نشسته بود یک مجرم !!!
دستش را انداخت .
بله او یک سرگرد بود و باتوجه به اعتراف های صریح او، از این پس نباید احساساتش را دخالت می داد .
لحظه ای ارزو کرد کاش هرگز او را ندیده بود .
صدای سرد وتلخش ، حتی برای خودش هم تکان دهنده بود .
romangram.com | @romangram_com