#ضربه_نهایی_پارت_515
_سرمه کجای این بازی بود
چه بلایی سر سرمه آوردین !!
گرد غم در صورت یسنا پاچیده شد .
به نظرش آمد طاها بیشتر از آنکه نگران او باشد نگران قلش بود .
لبخندی تلخ روی لب نشاند و باصدای گرفته ای گفت
_سرمه متاسفانه فعلا تو راس بازیه !!
اما حالش خوبه نگران اون نباش
طاها دستش را از روی شانه ی او برداشت .
پوزخندی زد و با تمسخرگفت
_باید بهت اعتماد کنم !؟
یسنا متقابلا مانند خود او پوزخندی زد وگفت
_هرجور مایلی سرگرد!!!
همزمان با گفتن این جمله از روی مبل به قصد ترک هتل بلند شد اما هنوز قدمی فاصله نگرفته بود که طاها دستش را گرفت واورا به
سمت خود کشید .
حرکت غیر مترقبه ش باعث شد تعادل خود را از دست بدهد وروی او پرتاب شود .
هینی کشید و دستش را ازروی شانه ی ورزیده ی او برداشت .
کاملا روی پاهای او نشسته بود .
تکانی به خود داد تا بلند شود اما طاها این اجازه را به اونداد .
صدای ضربان قلبش چنان بلند بود که شک نداشت از ان فاصله ی کم طاها حتما می شنود.
طاها چانه ی اورا در دست گرفت ودر حین فشردن از میان دندان های چفت شده ش غرید
romangram.com | @romangram_com