#ضربه_نهایی_پارت_514
_طاها وقتی من سر راه تو قرار گرفتم ودلم رو به تو سپردم نمی دونستم پلیسی ..
سپس پربغض زمزمه کرد
_من..من اگر می دونستم هیچ وقت اولین قرار رو باتونمی زاشتم !!
صداقت در نگاه وکلامش موج می زد .
طاها از روی صندلی بلند شد. چنان تند ومحکم که صندلی بلافاصله واژگون شد وصدای منعکس شده ش روی سطح سرامیک وجود
یسنا را لرزاند . خشمگین دور سالن را چندین بار با گام های بلند طی کرد تا شاید از شدت خشم و آشفتگیش کاسته شود . دختری که
عاشقانه دوستش داشت در مقابلش نشسته و صریحا اعتراف کرده بود که از نوجوانی در کار قاچاق عتیقه و پول شویی با پدرش
همدست بوده ست .
پنجه ای روی موهایش کشید .
در نهایت به سمت او قدم برداشت . با پا محکم برصندلی واژگون شده ی مسیرش کوبید و آن را به گوشه ای پرتاب کرد .
سپس کنار او روی مبل دونفره نشست . شانه هایش را گرفت و او را کاملا به سمت خود چرخاند .
نگاه برزخیش را در مردمک لرزان او گره زد و از میان فک قفل شده ش غرید
_دیگه چی از من پنهون کردی یسنا !!
یسنا راکشیده ومحکم گفت .
یسنا سعی کرد برخودش تسلط داشته باشد . بیشتر از این نمی خواست غرورش را لگد مال کند .
از گوشه ی چشم نگاهی به دست های او که شانه هایش را محکم می فشرد انداخت وگفت
_هرچیزی که باید می دونستی رو شنیدی!!
طاها با ابروهای گره خورده نگاهش مجدادا روی دست زخمی او افتاد.
با اخم غلیظی پرسید
romangram.com | @romangram_com