#ضربه_نهایی_پارت_513
_ یسنا جون به سرم کردی حرف بزن
چطور می تونم به عزیزای تو آسیب برسونم مگر اینکه ،
حرفش را نیمه رها کرد و اخمی غلیظ صورتش را پوشاند .
یسنا دست او را رها کرد و نفس عمیقی کشید .
شاید سرنوشت آن ها را دوباره در مقابل هم قرار داده بود تا پرده ها از روی حقیقت برداشته شوند .
باید حرف می زد واعتراف می کرد
این حق طاها بود تا حقیقت را بهمد وخود تصمیم بگیرد .
برای لحظه ای ارزو کرد کاش واقعا سرمه بود .
اهی کشید
تمام مدتی که یسنا ، بی وقفه صحبت می کرد . طاها کلمه ای حرف نزد ودر سکوت فقط اورا خیره تماشا می کرد .
حتی حیرت و بهت نشسته در نگاهش هم باعث نشد که یسنا سکوت کند .
همه چیز زندگیش را در دایره ریخت و چون صحبت هایش به اتمام رسید نفس لرزانش را بیرون فرستاد .
سکوت که طولانی شد ، قلبش به درد آمد . خود را به سمت او جلو کشیده و نام او را پربغض صدا زد
_طاها
در نهایت صدای خنده ی بلند طاها سکوت اتاق را شکاند . یسنا وحشت زده کمی خود را عقب کشیده ودرخود جمع شد .
در آن لحظه او هیچ شباهتی به یسنا دختر سرسخت و نترس یاشار نداشت .
فقط دختری عاشق بود که از قضاوت شدن توسط عشقش می ترسید .
_لابد با دار و دست از اینکه تونسین من سرگرد طاها قایم ، رو مچل کنین کلی خندیدین !!!
یسنا بهت زده وباسرعت سرش را تکان دادوسریع در مقام توضیح گفت
romangram.com | @romangram_com