#ضربه_نهایی_پارت_512

ابروهایش را درهم گره زد . نگاه نافذش را به صورت او دوخت وپرسید
_و چرا باید انتخاب کنم !!
تو با کارممگه مشکل داری !!
یسنا مجدادا سرش را رو به آسمان گرفت و نگاهش را به آسمان سفید دوخت.
باصدای طاها مجدادا به حال برگشت
نگاهش در نگاه نافذ طاها گره خورد
_بهم بگو تو کی هسی یسنا!!!
یسنا سری تکان داد . باز همپاسخی را که دوست داشت بشنود را نشنید .
هرچند دیگر فرقی همنمی کرد .
وقتی شروع به صحبت کرد از سردی صدایش خودش هم لحظه ای یخ کرد
_ قبلش بهم یه قول بده !
طاها کلافه پنجه ای روی موهایش کشید . به سختی توانسته بود خود را کنترل کند .
_چه قولی !!
یسنا دست سردش را روی دست او قرار داد و گفت
_قول بده به عزیزام هیچ وقت آسیبی نرسونی
قول بده سرگرد طاها قایم !
طاها تا اخرین لحظه نمی خواست به بدگمانیش بال وپر دهد .
نمی خواست شم پلیسی ش را دخالت دهد .
نگاهش در مردمک لرزان نگاه او چرخید
و قاطع لب زد

romangram.com | @romangram_com