#ضربه_نهایی_پارت_509
اعتراف حقیقت سخت تر از آن بود که بتواند سراپا بایستد وبا جاذبه ی زمین مقابله کند !!
_کمی اب لطفا !
باید گلوی کویر شده ش را تازه می کرد تا بتواند حر ف بزند .
طاها هم بدون حرفی در حالیکه اورا زیر نظر داشت به سمت یخچال رفت و بابطری آب برگشت .
صندلی را مقابل او گذاشت و روبه رویش با فاصله ی کمی نشست .
عجیب دوست داشت حرف های یسنا را بشنود . هرچند که حس خوبی به آن حرف ها نداشت . اما ابتدا باید از حال سرمه باخبر میشد .
به شدت نگر ان حال او بود .
_اول از هرچیزی بگو سرمه کجاست وحالش چطوره !!
تیری از حسادت ناخواسته در قلب یسنا نشست . پوزخندی زد و با کنایه پرسید
_خیلی نگران نامزد قبلیت هسی؟!!!
طاها تکانی خورد ونگاه پرسشگرش در نگاه غمگین او دودو زد .
یسنا اما منتظر پاسخ او نماند .
لاجرعه مقدار زیادی از ابش را نوشید وگفت
_سرمه حالش کاملا خوبه ، نگرانش نباش
طاها بلافاصله با اخم پرسید
_کجاست و چرا خودت رو جای اون زدی یسنا !
باید از حال او مطمئن می شد
یسنا خیره در نگاه او رئیس مآبانه و شمرده تکرار کرد
_سرمه حالش خوبه !!
romangram.com | @romangram_com