#ضربه_نهایی_پارت_510
طاها سری تکان داد و ترجیح داد فعلا بحثی از سرمه نکند تا اورا حساس تر نکند .
یسنا پنجه هایش را درهم قفل کرد و لحظه ای چشم بست و تصویر سراج وپدرش بلافاصله پشت پلک های بسته ش نقش بست وچانه ش
لرزید .
بلافاصله صدای بم طاها نزدیک گوشش پخش شد
_به من اعتماد کن یسنا
وبهم بگو چیشده !!
قطره اشکی سمجی از ورای پلک های بسته ش فرو چکید .
پلک هایش از هم گشوده شد ونگاهش در نگاه نگران و پرسشگر طاها خیره ماند .
طاها باسر انگشتش قطره اشک را از گونه ی او زدود
یسنا لبخندی تلخ روی لب نشاند و نجواگونه گفت
_ یبار ازت پرسیدم من رو بیشتر دوس داری یا کارت رو !!
طاها چینی به گوشه ی چشم انداخت ومانند خود او پاسخ داد
_ یادمه درست چند روز قبل از نا پیدید شدنت !!
یروز برفی بود تو بام تهران!!!
مثل امروزت محزون وغمگین بودی با نگاهی پراز حرف !!
یسنا ناخواسته به گذشته پرتاب شد .
ان جمعه دلگیر وبرفی ، را هیچ وقت فراموش نکرد .
روزی که بین رفتن و ماندن بین دل وعقلش ، بین طاها و پدرش گیر کرده بود .
روزی که برای آخرین بار تلاش کرد تا شاید طاها را به واسطه ی عشقی که داشت همراه خود کند .
روزی که باقلبی شکسته و روحی سلاخ شده روی بام تهران وزیر ریزش برف بدون مقدمه ، از طاها پرسید
romangram.com | @romangram_com