#ضربه_نهایی_پارت_508
و قطرات ریزش اشکش توامان با لبخند روی لبش شد .
طاها اما خوشحال از اینکه بالاخره او یسنا بودنش را پذیرفت ، دستش را دور کمر باریک او حلقه کرد و سرش را روی سر او گذاشت .
کمی که گذشت، اندکی از هیجان ان ها فروکش کرد . طاها بوسه ای روی سرش نشاند وگفت
_یسنا
یسنا به سختی تکانی به خود داد.
سرش را از رو سینه ی اوجدا کرد .
ان قسمت از لباس طاها کاملا خیس از اشکش شده بود .
صدای گرفته و دلخور طاها راشنید
_حرف بزن بهم بگو تو اینجا چیکار می کنی وچیشد که یکهو ودقیقا روزی که ازت خواستگاری کردم رفتی وناپدید شدی !!
لب گزید . باز هم واقعیت، بی رحمانه تازیانه ش را بر پیکرنحیفش کوبانده بود .
قصه ی عشق دزد وپلیس
قصه ی آدم خوبه وادم بده
به نگاه منتظر او پوزخندی زد. کمی از او فاصله گرفت.
سپس در نگاه او براق شد و باصدای مرتعشی پرسید
_مطمنی می تونی حقیقت رو بشنوی
ثانیه ای تامل کرد
_جناب سرگرد طاها قایم !!!
ابروهای طاها در هم گره خورد و باتردید سری تکان داد .
یسنا به سمت سالن رفت وروی اولین مبل نشست .
romangram.com | @romangram_com